تبليغاتX
دنبالم نگرد ؛ من خودم گم شده ام !
امروز عجب بارانی بارید

دلم برایش تنگ شده بود

گفتی دلت برای یک پرسه بارانی تنگ شده؟

خب باشد باران که تمام شدنی نیست

دفعه بعد با هم می رویم زیر باران

بی چتر

تا خیس خیس شویم

وقتی به خانه بر گردیم از ما شعر خواهد چکید

خانه که بوی تپش باران بدهد

دیگر دلگیر نخواهد بود

ولی یادت باشد

کفشهایت را درست لب پنجره اتاق من بتکان

تا اتاقم همیشه بوی رویایی را بدهد

که خیلی دوستش دارم

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 20:33 |

چقدر خوبه
،دانستن اینکه اگر زمانی بیفتی ، کسی هست که دست تو را بگیرد.
چقدر خوبه ، داشتن کسی که بتونی آرزوهات رو با او در میان بگذاری.
چقدر خوبه ، تماس تلفنی یه دوست، درست زمانی که بی حوصله هستی.
چقدر خوبه ، داشتن کسی که دوستش داشته باشی.
چقدر خوبه ، اطمینان از اینکه می توانی به دوستانت اعتماد کنی.
چقدر خوبه ، دانستن اینکه هنوز بهترینها برایت اتفاق نیفتاده.
چقدر خوبه ، احساس تنهایی نکردن.
چقدر خوبه ، پیدا کردن چیز ارزشمندی که خیال می کردی گمش کردی.
خیلی چیزا خوبن.
هرگز تسلیم نشو،
هر روز معجزه جدیدی اتفاق می افتد.باور کن.

 
+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 19:48 |
 

چقدر تنهایی من بزرگ است !

و تو چه با شکوهی که همیشه در گستره تمام تنهایی هایم جاری هستی

همچون آسمان که بر گستره زمین

همچون دریا که بر گستره ساحل

همچون عشق که بر گستره دنیا...

 

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:27 |
 

بیهوده غوطه ور شده ای در گناه من

شرمنده ام! کبوترک سر به راه من!

یک عمر در تلاطم قلبم نفس زدی

پنهان شد از تو نیش فریب نگاه من

هر لحظه با ترانه ی من همصدا شدی

امروز اصفهانی و فردا سه گاه من

شاید به باورت ننشیند ولی بدان

بیراهه هم نبود از آغاز راه من

پرواز کن که کنج دلم لایق تو نیست

نگذار بشکند پر تو در پناه من

پرواز کن که فاجعه ی دوری ات شود

       تاوان جاودانه ی این اشتباه من...    

                    

                                                     ( شعر از : غزل مهدوی )

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:55 |
دوستای گلم سلام

سال نو مبارک

ایشالا تاخیرم رو می بخشین.

امیدوارم تو سال جدید هممون آدمای بهتری بشیم.

آمیــــــــن

              

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 22:47 |
به زندگی عادت کرده ام

مثل تنهاییم که به آن هم عادت کرده ام و اگر نباشد

دلم برایش تنگ می شود...

 

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 18:35 |

 

روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خواست تصویری از آن چیزی که نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتما ً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد.ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده و کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد .او تصویر یک دست را کشیده بود. ولی این دست چه کسی بود؟ هر کس نظری می داد. تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید :" این دست چه کسی هست داگلاس؟ "

داگلاس در حالی که خجالت می کشید ، آهسته جواب داد :" خانم معلم این دست شماست. "

معلم به یاد آورد از وقتی داگلاس پدر و مادر خود را از دست داده ، به بهانه های مختلف نزد او می آید تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.

 

                                                           

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 18:50 |

سلام . لحظه های برفی تون پر از شادی های ماندگار

این پست رو تقدیم می کنم به مهربون ترین رویای زندگیم .

 

  تا همین دیروز 

 آنقدر برف باریده بود

که

از زیر آن

حتی نوک روسری ات هم

معلوم نبود،

امروز صبح که چشمهایم را باز کردم

یکراست رفتم طرف پنجره

پرده را کنار زدم

تازه فهمیدم

چرا زیر آنهمه برف سردت نمی شد

همه برفها

آب شده بودند

وقتی چشمهای تو طلوع کردند!

 

 

 

و من چقدر این خورشید را دوست دارم وقتی بی مضایقه می تابد؛ وقتی برای دلخوشی ام حتی ، بعضی شبها هم طلوع می کند ، حتی بعضی روز ها غروب نمی کند !

و من چقدر این خورشید را دوست دارم وقتی یادم می آید چقدر مهربان است ، وقتی یادم می آید که در تمام لحظه های قشنگ و تمام لحظه های بی فروغ نا تمام ، پشت دلم ایستاده تا من نیفتم!

و من چقدر این خورشید را دوست دارم وقتی به سمت خانه ما می تابد !!!! ( اینجاشو دیگه خورشید خانوم خودت می دونی منظورم چیه! راستی می گماااااااا به نظرت ترشی نخورم یه چیزی می شم یا تا همیشه همین هیچی می مونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که قانعم به همین هیچ ، به همین با تو بودن!!!!)

 

تولدت مبارک ، قشنگ مهربونم . برایت پنجره ای آرزو می کنم رو به همه خوبیها و زیباییها.

 

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 19:13 |

 

 

الهی!

عجب نیست از آن که من تو را دوست دارم، چرا که من بنده عاجز و ضعیف و محتاج توأم.

عجب آن که تو مرا دوست داری و تو خداوندی و پادشاهی و مستغنی .

 

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 18:58 |
 

ظهر بود،

درست به وسط آسمان رسیده بود،  

                                     حسین

وقتی

خورشید را

در زمین سر بریدند.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 12:0 |
 

برف که می بارد ، دلت بی قرار می شود ، خوش تر داری که پشت پنجره بایستی و آسمان را نگاه کنی که چقدر زیبا خودش را در دلت می تکاند . دلت پر از آسمان است. خودت را می بینی که سکوت خیابان را با هیاهوی کودکانه ات بر هم زده ای و شال گردن راه راه قرمز و سپیدت را پیدا می کنی و یادت می آید که یک روز برفی آن را گم کرده بودی . برف که می بارد سبک می شوی.

شاید این سپید بتواند همه سیاهی ها را بپوشاند .

چقدر کودک شده ای و غربت آدم برفی نازکدل به سراغت آمده است. دلت نمی خاهد از پشت پنجره کنار بروی و دوباره بزرگ شوی و دوباره...

صدایت می کنند. شال گردن راه راه قرمز و سپیدت را بر گردن روزگار محکم می پیچی. مرد شده ای! باید شال تیره ات را بر داری، برف ها را زیر پا بکوبی، دست هایت را از برداشتن گلوله برفی منع کنی و برای آوردن نان، در جیب هایت گرو نگه داری.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 16:16 |
 

دیروز جاتون خالییییییییی برف حسابی رو سفیدمون کرد ولی کار دیگه به اونجا نرسید که مدرسه تعطیل بشه. تو مدرسه هم یه خورده وقت اضافی داشتم واسه اینکه حوصله ام سر نره مجلات رو میزو ورق می زدم .مطالب جالب زیاد داشتن ولی این داستان کوتاه برام جالبتر بود؛البته اگه خوب دقت کنیم زندگی خود ما هم پره از این داستانای کوتاه جالب:

 

 

و اما داستان (شاید هم یه واقعیت شیرین):

صبح حول و حوش ساعت 8پیر مردی با عجله وارد اتاق پانسمان شد و ازم خواست تاپانسمان زخمشو عوض کنم .اینقدر به ساعتش نگاه می کرد که من ازش پرسیدم: وقت دکتر دارین . اون گفت: نه. قراره ساعت نه با همسرم صبحانه بخورم. اون مریضه و تو این بیمارستان بستریه. هر روز با هم صبحانه می خوریم. ازش پرسیدم بیماریه همسرش چیه؟ و اون گفت: آلزایمر . بهش گفتم : باید زود کارتو تموم کنم تا بتونی به موقع پیشش بری. چون اگه دیر کنی حتما ً ناراحت می شه.  پیرمرد گفت: نه ناراحت نمی شه .اون اصلا ً منو نمی شناسه . پنج ساله میام و سریه میز باهاش صبحانه می خورم اون حتی متوجه حضور من هم نمی شه. بت تعجب بهش گفتم : پس اگه ناراحت نمی شه ، پس اگه اصلا ً تو رو نمی شناسه چرا اینقدر عجله می کنی ؟؟؟!!!

پیر مرد لبخندی زد و گفت : اون منو نمی شناسه ، من که اونو می شناسم  !!!!!!!!!!!

و رفت تا روز دیگه ای رو با عشق شروع کنه .

به این می گن عشق واقعی.......

 

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 17:22 |
 

سلام به همه ی دوستانی که وبلاگ منو نمی خونن ، و به یکی دو نفری که تصادفا میان یه سر می زنن و منو شرمنده می کنن !!!!

حالتون که خوبه ایشالا . خوب خدا رو شکر .منم سعی می کنم خوب باشم .یه خورده دلتنگ بودم واسه همین رفتم سراغ خاطرات چند سال پیش که یه خردشو توی دفترم نگه داشتم جای بقیه اش هم توی قلب و ذهنم محفوظه . با خودم گفتم : چطوره یه کم از خط خطیامو اینجا بنویسم . بعد خودم گفت : آره فکر خوبیه .توکه هیچی از خودت نداری اینجا بنویسی .

اگه دوست داری بخون:

 

 " می آیی

از خوابهای دیروز من

تلخ تر می آیی

لبخنده ای منجمد

در ابتدای لبانت

و ترانه های سرد و منقطع

مجنون بی آواز من!

از چندمین فصل خاموش سال

جا مانده ای؟

من بارها از تو شنیده ام

بارها از خود تو :

پاییز سیم خاردار نمی شناسد

پاییز چپرو پرچین و

حتی دیوار

نمی شناسد

اما تو؟؟

تو از کدام فصل ناشناس

تنهایی بزرگت را گریختی

که چشمانت خاطره سرد یک شاخه زرد را

به خاکستر نشست

از همین پنجره خاموش تو را می پایم

از همین آسمان نا مفهوم

در دورترین جاده جهان

ره می سپاری

ــ مشتی رویای خاکستر و

آوازهای بی قرار

دختری مچاله و

دهانی سرگردان

حرفی بزن!

لبانت را در هیاهوی کدام حادثه مرموز

به خاک سپردی؟!

که سکوت این همه شبانه نا باور

یکباره پاشید

به رویای اتاق من

به رویای اتاق بی فانوس من

و تمام اهالی.

حیف!

حیف از لب های گداخته ات

مجنون بی آواز من

وگر نه

تو و این همه خاموشی؟؟!!"

 

خودم هم نمی دانم از کدام فصل می آیم ، از کدام فصل ناشناس ! گاه حس می کنم از گرمترین فصل سال می آیم. آنجا که آفتاب روی شانه هایم می غلتد و آهسته دستانم را می گیرد در حالی که به من لبخند می زند.آری ، گاه حس می کنم که با آفتاب همزادم؛گرم و پر نور،پر از زندگی، پر از سرور. اما زود می فهمم که اشتباه می کنم : " من مرد سرزمین سرمایم ، اما مشتاق خورشید ؛ من از سومین فصل سال آمدم، از فصل خاموشی باغ..."

 

راستی فردا تولدمه هااااااااااا . نمی دونم یک سال به زندگی نزدیک شدم یا از زندگی دور .ولی امیدوارم بقیه لحظات زندگیم رو واقعا ً زندگی کنم .شما هم دعا کنین .( البته می دونم بیکار نیستین که واسه من دعا کنین همینطوری گفتم)

خدایا! صدامو اصلا ً میشنوی یا من دارم الکی به دلم صابون میزنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 0:25 |
 

چشممان به جمال اولین برف امسال هم روشن شد ...

لحظه هایتان مثل برف سفید و زیبا

سردت نمی شود

 نگاه به کفش های برفی ام نکن

حتی اگر

از شهر یخ هم آمده باشم

یک رگم به خورشید رفته است...

سردت نمی شود،

" بانوی باران های بی هنگام "

نگاهی برهنه اگر بکنم

آدم برفی های پارسال هم آب می شوند

و به یک " ها " ی من

حتی

تمام درخت های پیر هم

آبستن می شوند...

                                     

 

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 17:58 |
 

حس پرنده بودنم از دست رفته است ...

 

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 23:42 |
 

به یاد من بیفت امشب که بارون داره می باره

به من باور بده عشقو که دل درگیر انکاره

به یاد من بیفت امشب ، به یاد من که تاریکم

اگر چه دورم از چشمات ولی نزدیک نزدیکم

ببین از اوج تنهایی به آغوش تو برگشتم

شبای بی چراغم رو پر از آیینه کن کم کم

منو یک مرد بارونی ، منو تنها تصور کن

منو یک آدم غمگین بی حوا تصور کن

بمون تا بغض بارونو به دستای تو بسپارم

که دور از تو پریشونم، که دور از تو گرفتارم

چه بی فانوس و بی مهتاب شبا رو دوره کردم من

نه سقف و نه پناهی بود تو این شب راه نا ایمن

تگرگ سرب میبارید از ابر سنگی اندوه

من و انبوهی از حسرت من و سنگینی این کوه

به سمت خواب می کوچم که سمت بوسه بن بسته

رها کن نبض دستامو از این زنجیر پیوسته

منو تو هاله ای از مه منو خسته تصور کن

منو زندونی رویا و کت بسته تصور کن

منو یک مرد بارونی ، منو تنها تصور کن

منو یک آدم غمگین بی حوا تصور کن...

                              منو تنها تصور کن .....

 

                       

 

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 18:53 |
 

شانه هایم را تکان دادی

به خیال تکاندن تنهایی هایم

به چه دلخوش کردی

تکاندن برف از روی شانه های آدم برفی ؟؟؟؟؟؟..............

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 15:49 |
 

باز هم بی بهانه ، سلام

تازگیها فکر می کنم چقدر از زندگی عقبم . راستی چرا ماها  قدر چیزایی رو  که داریم نمی دونیم بعد هم که از دستشون می دیم فرصتی رو که باید صرف زندگی بکنیم به افسوس و پشیمانی از کارایی که کردیم و نکردیم میگذرونیم . کاش آنقدر توان داشتم که به جای رویا پردازی شجاعت زندگی کردن رو داشتم . کاش قدرت کشف حقیقت زندگی ؛ لذت بردن از آنچه هستم، درک زیباییها ، عاشق  بودن و عشق بخشیدن رو داشتم . کاش عاشق بودم و با تمام وجودم دوست داشتم آنچه را که می بینم . کاش آنقدر عاشق بودم که فرصت دیدن زشتی ها را نداشتم . کاش آنقدر عشق در وجودم بود که می توانستم همه را ، همه چیز را و همه اتفاقات را خوب ببینم. کاش دنیا را عاشقانه می دیدم همانگونه که عاشقانه خلق شد . کاش عاشق بودم تا خدایی شوم ...

 

 

پاییزه و فصل ، فصل دلتنگی :

 

بازیگران سرنوشت

به دنبال تو می آیند

در خیابانهای خیس

و میان آهن پاره ها

چتر به دست ، اما من

اندوهم را با پاییز

قسمت می کنم

و

بی تو

برای رویاهایم

غریبانه خواهم سرود.....

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 18:29 |
 

سلام

بعد از مدتها باز اومدم خب می دونی ،انگیزه ای واسه اومدن ندارم و البته وقتشو .

همین الان نامه ای از دوست خوبم ، خوب رویاهایم ، رویای نازنینم داشتم . دلتنگم کرد .دلتنگ زندگی و خودم ؛ خود خودم که خیلی وقته گم شده و من اصلا ً عین خیالم نیست که برم دنبالش ، پیداش کنم،

 طفلک حتما ً خیلی تنهاست و خسته و شاید منتظر منه.

 

باید عجله کنم .زمان بی رحمتر از اونه که منتظر من بمونه. خیلی خییییییییییییییلی زود میگذره . چقدر فکر میکردم زمان راکده و من با خودم می گفتم یعنی می شه ، می شه زود بگذره و تموم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و گذشت و تموم شد در چشم به هم زدنی یکسال گذشت...

 

اینروزا نمی دونم چرا اینطوری شدم .همه چی به نظرم مسخره میاد. کار ، زندگی ، عشق ..... آدماااااا ، خودم........

 

اما شعرایی که رویا برام تو نامه هاش می نویسه اصلا ً مسخره نیست  ، اینو بخونین .نظر شما چیه؟؟

 

زلال چشم تو در لحظه لحظه ام جاری

نگاه می کنی و عاشقانه می باری ...

پر از دقایق شیرین چشم های توام

عبور ثانیه ها تلخ نیست انگاری

به خواب های دلم عطر صبح می پاشی

به باغ شب زده ی من سپید می کاری

بیا که مطلع چشمت طلوع آینه هاست

مرا رها کن از این صبح های تکراری

بیا ببین که چگونه جنون عاشقی ام

مرا و شعر مرا کرده کوچه بازاری

ببین ــ درخت شدم آنچه که دلت می خواست ــ

بگو بگو که بهارانه دوستم داری

 

دوستت دارم ؛ بهارانه

 

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 20:36 |
 

تورا چگونه بیایم؟!

در قابهای بی تصویر

در کوچه های مه گرفته

فراموشت نکرده ام

      تو

        همان پرنده ای بودی

           که رفتنت هنوز

            ناباوری نگاه هایی هست

               که

                    افق 

                       بر

                         دوش

                             می کشد...

+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 16:43 |