به یاد من بیفت امشب که بارون داره می باره
به من باور بده عشقو که دل درگیر انکاره
به یاد من بیفت امشب ، به یاد من که تاریکم
اگر چه دورم از چشمات ولی نزدیک نزدیکم
ببین از اوج تنهایی به آغوش تو برگشتم
شبای بی چراغم رو پر از آیینه کن کم کم
منو یک مرد بارونی ، منو تنها تصور کن
منو یک آدم غمگین بی حوا تصور کن
بمون تا بغض بارونو به دستای تو بسپارم
که دور از تو پریشونم، که دور از تو گرفتارم
چه بی فانوس و بی مهتاب شبا رو دوره کردم من
نه سقف و نه پناهی بود تو این شب راه نا ایمن
تگرگ سرب میبارید از ابر سنگی اندوه
من و انبوهی از حسرت من و سنگینی این کوه
به سمت خواب می کوچم که سمت بوسه بن بسته
رها کن نبض دستامو از این زنجیر پیوسته
منو تو هاله ای از مه منو خسته تصور کن
منو زندونی رویا و کت بسته تصور کن
منو یک مرد بارونی ، منو تنها تصور کن
منو یک آدم غمگین بی حوا تصور کن...
منو تنها تصور کن .....
+ نوشته شده توسط سایه ای شبیه من در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت
18:53 |